تبليغاتX
دل تنهای من

دل تنهای من

دل تنهای من

اون رفت خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم

یادم می یاد یه روز بهم گفت بدون من می میره

اما حالا...

کو؟ کجاست؟

کو اونی که می گفت بدون من می میره؟

می دونی چیه؟

دلم واسه خودم خیلی می سوزه وقتی یادم می یاد چه جوری حاضر بودم

زندگیموبهش بدم.

حتی قطره های اشکمو ندید

همون اشکایی که هر موقع از چشمام جاری می شد می گفت:وقتی گریه می

کنی و این اشکا روگونه هات می لغزه انگار آسمون رو سرم خراب می شه اما

چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام

گذشت و هیچ اعتنایی نکرد.

منم همه ی اشکامو تو یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایقم پر پر کردم و ریختم

روش آخه می گن اینجوری مسافرت خیلی زودتر بر می گرده . شاید این جوری

باشه گرچه تا حالا این اتفاق نیفتاده.

ولی حیفه اشکام آخه خودم اونو تو اشکام دیدم و می دونم اگه از چشمام بیفته

دیگه نمی بینمش.

پس اشکامو پیش خودم نگه می دارم تا اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ

بلورو نشونش بدم و بگم:

بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم

واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت19:43توسط هانیه | |

دفتر خاطرات دختر بچه يتيمي رو که بر اثر بيماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم.

فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها يک جمله يک خطي.

صفحه اول : خدا چرا من به دنيا اومدم؟

صفحه دوم: خدايا چرا اينقدر زندگي سخته؟

صفحه آخر : خداياااااااااااااا مي شه از دست اين زندگي خلاص شم؟

البته بقيه دفترچه هاي دفتر خاطراتش سفيد نبودا

بلکه بقيه صفحات همش از يک حرف تکراری پر شده بود

همش علامت سوال و علامت سوالهای هر صفحه نسبت به صفجه قبلش بزرگتر مي شدند

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت3:9توسط هانیه | |

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...


با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.


نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.


ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.


پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :


"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

+نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت1:50توسط هانیه | |

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

+نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت0:58توسط هانیه | |

حکايت ان مرد را فراموش نکرده اي که نزد روانپزشک رفت

 واز غم بزرگي که در دل داشت گفت دکتر فرمود

 به فلان سيرک برو انجا دلقکي هست

 اينقدر ميخنداندت تا غمت يادت برود

 مرد لبخندي زد و گفت من همان دلقکم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت21:17توسط هانیه | |

به خارزار جهان  گل به دامنم ، با عشق

صفاي روي تو ، تقديم مي كنم ، با عشق

درين سياهي و سردي بسان آتشگاه

هميشه گرمم ، هميشه روشنم با عشق

همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد

به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق

به دست بسته ام اي مهربان ، نگاه مكن

كه بيستون را از پا در افكندم ، با عشق

دواي درد بشر يك كلام باشد و بس

كه من براي تو فرياد مي زنم : با عشق

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت20:36توسط هانیه | |

چندي ست که بيمار وفايت شده ام 

در بستر غم چشم به راهت شده ام

اين را تو بدان اگر بميرم روزي 

مسئول تويي که من فدايت شده ام

================================================

روزي صد بار با هم خداحافظي کرديم اما افسوس

معناي خداحافظي را زماني فهميدم که تو را به خدا سپردم!

================================================

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست

 که از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم

 افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت2:40توسط هانیه | |

گاهی بخوان ز دفتر شعر من ترانه ای


 بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است


 تنها مرا به تشنه طوفان من مبین

 
ای بس حدیث تلخ که نا گفته مانده است

 
گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان

 
گفتی : غمین مباش که آن کور واین کر است


 دیدی آسمان کر و سرنوشت کور


 صدها مرتبه از ما قوی تر است ؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت8:37توسط هانیه | |

زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست

در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست!

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد...

آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذرد

------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق لالایی بارون تو شباست 

 نم نم بارون پشت شیشه هاست 

 لحظه ی شبنم و برگ گل یاس 

 لحظه ی رهایی پرنده هاست 

 لحظه ی عزیز با تو بودنه 

 آخرین پناه موندن منه

----------------------------------------------------------------------------------------------------

کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!! اگر قسمت تو باشد

برمی گردد و گرنه ….. بدان که از اول قسمت تو نبوده است

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت20:35توسط هانیه | |

اگه فاصله افتاده ، اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم
چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتا از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

تو امید منی اما داری از دست من میری
با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری
دعا کردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده
مگه میزاره دلتنگی ، مگه گریه امون میده
مریضم کرده تنهائی خیلی حالم پریشونه
من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم
شاید از گریه خوابم برد
درها رو باز... درها رو باز میزارم..

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتا از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت20:15توسط هانیه | |

اميري به شاهزاده گفت: من عاشق توام. شاهزاده گفت: زيباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ايستاده است. امير برگشت و ديد هيچکس نيست. شاهزاده گفت: عاشق نيستي! عاشق به غير نظر نمي‌کند

------------------------------------------------------------------------------------------

سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگرد

------------------------------------------------------------------------------------------

عشق با غرور زيباست ولي اگه عشق رو به قيمت فرو ريختن ديوار غرورت گدايي کني اونوقت ديگه عشق نيست ، سادگيست

-------------------------------------------------------------------------------------------

عشق در لحظه اي پديد مي آيد دوست داشتن در امتداد زمان، اينست اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن...

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت20:2توسط هانیه | |

ديشب داشتم تو گورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت19:56توسط هانیه | |

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت2:53توسط هانیه | |

دختره به پسره میگه من خوشگلم ؟ پسره میگه نه

میگه دوسم داری ؟ میگه اصلا

میگه اگه بمیرم برام گریه میکنی ؟ میگه نچ

دختره اشک تو چشماش جمع میشه پسره بغلش میکنه و میگه : خوشگل نیستی زیباترین هستی .

دوست ندارم عاشقتم . اگه بمیری گریه نمیکنم منم میمیرم

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت2:59توسط هانیه | |

گاهی بخوان ز دفتر شعر من ترانه ای

بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است

تنها مرا به تشنه طوفان من مبین

ای بس حدیث تلخ که نا گفته مانده است

گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان

گفتی : غمین مباش که آن کور واین کر است

دیدی آسمان کر و سرنوشت کور

صدها مرتبه از ما قوی تر است ؟

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت1:40توسط هانیه | |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت1:21توسط هانیه | |